◆•◆ مقالات ◆•◆

●●● پایگاه نشر آثار و مکتوبات مجید شجاعی ●●●

◆•◆ مقالات ◆•◆

●●● پایگاه نشر آثار و مکتوبات مجید شجاعی ●●●

●●● با سلام و عرض ادب ●●●

مدیر این سایت مجید شجاعی ، دانش آموخته ی حوزه علمیه قم در مقطع کارشناسی ارشد می باشد . در ضمن تمامی مطالب نظر شخصی نویسنده بوده و قابل دفاع از جانب ایشان می باشد .

■ پاینده و بشکوه باشید ■

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
نویسندگان


صبح یک روز دل انگیز بهاری ، نطفه ی شروع یک سفر جذاب و بیاد ماندنی در روح و روان نگارنده ی این سطور منعقد شد . بعد از تهیه ی مقدمات سفر و قرائت دعای رفع خطر ، بستن بار و بندیل ؛ و ساک بجای زنبیل ، ساعت حدود 10 صبح بود که ما از زنجان بیرون زدیم .

اینکه می گویم بیرون زدیم ، یعنی اینکه با یک حالت سریع و تهاجمی از شهر خارج شدیم . بخاطر عجله و شتاب معقول و غیر شیطانی ! که برای رسیدن به هدف و مقصدمان داشتیم و بخاطر دوری و بعد مسافت ، استارت آتشینی به مرکب راهوارمان و ماشین دودی باجناق زدیم و "د" برو که رفتی !

مطلوب و بارانداز ما ، روستای "تخته یورد" از روستاهای اطراف ماهنشان و در منتهی الیه محدوده ی جغرافیایی استان زنجان بود . دقیقا" مرز آذربایجان شرقی و نقطه تلاقی و اتصال این استان با استان زنجان .

وسیله سیر ما برخلاف سفر به روستای "قلعه جوق سیاه منصور" ، ماشین پژوی 405 نقره ای باجناق بنده آقای شهرت عباسی بود . ماشین خودم را که با آن به همراه خانواده از قم به زنجان آمده بودیم ، در زنجان گذاشتم که خانواده استفاده کنند .

از خروجی غربی زنجان که خارج می شوی ، مدتی باید از جاده ترانزیت قدیم استفاده کنی . البته اتوبان هم آماده شده و می توانی از آن هم بهره ببری . اما بخاطر آشنایی بیشتر و سهل الوصول بودن ، جاده قدیم را انتخاب کردیم .

روز هجدهم ( 18 ) ماه مبارک رمضان سال 1438 هجری قمری بود و ما باید برای اجرای مراسم شب نوزدهم ( 19 ) به روستا می رسیدیم .

ماشین دودی باجناق دل جاده را می شکافت و آن را می بلعید ! ماشینی که جاده را می بلعید و می خورد !!! ماشین جاده خور !!!

بعد از مدتی طی مراحل و قطع منازل بالأخره حوصله ی باجناق سر آمد و از جایی که من نمی شناختم ، وارد اتوبان شد . حالا دیگر ماشین پرواز می کرد . انگار لاستیک ها از جاده و زمین بریده بودند و ما روی هوا پرواز می کردیم . باز ماشین پرنده ی ما جاده را می خورد و ما را می برد ! بخاطر وسعت اطلاعات باجناق و نیک مشربی و خوش صحبتی ایشان ، در طول مسیر از هر دری سخن به میان آوردیم .

تحلیل کم و کیف انتخابات ریاست جمهوری و سال 1396 که تازه آن را پشت سر گذاشته بودیم و جناب آقای دکتر روحانی به عنوان منتخب مردم معرفی شده بودند و تهاجم کور دواعش غرق فواحش به حرم امام ( ره ) و مجلس شورای اسلامی ، تا توطئه های مختلف و الوان صهیونیسم و عربستان و ... موضوعاتی بودن که مورد بحث و بررسی قرار گرفتند . آخرالأمر با این آرزو که انشاالله روزی پرچم عزای سیدالشهدا ( ع ) را روی دیوار کعبه کوبیده و در مسجدالحرام زیارت عاشورا بخوانیم و نیز به امید روزی که در کاخ سیاه به ظاهر سفید ، دعای پرفیض کمیل برگزار کنیم ، وارد فاز و مقوله ی دیگری شدیم .

طبیعت سحار و چشم نواز اطراف واقعا" و حقیقتا" هوش ربا بود و جولان ذهنی فوق العاده ای در انسان ایجاد می کرد . مدتی نیز حول و حوش مناظر اطراف و روستاهایی که از آنها رد می شدیم و باجناق مثل کف دستش همه ی آنها را می شناخت و به من معرفی می کرد ، گفت و شنفت کردیم .

خلاصه بعد از مقداری طی طریق در اتوبان از محلی در نزدیکی روستای "قیطول" ، که تابلوی سد "مشمپا" در آن نصب شده بود ، وارد جاده ی دوطرفه ای شدیم که ما را به سوی مقصد می برد .کم کم و بتدریج آب و هوا نیز تغییر می کرد و در اطراف جاده ، ما شاهد شالیزارهایی بودیم که افرادی در آن مشغول زراعت و فلاحت برنج بودند . لازم به ذکر است که روستاهای آن حومه مثل "قره بوته" و "حصار" و "مشمپا" بخاطر وجود شالیزارهای برنج و محصول خوب و خوش پختی که در آنجا به عمل می آید ، بسیار معروف و مشهور هستند . اهالی زحمت کش و مهمان نواز و غریبه دوست آنجا ، برنج بسیار نفیس و ثمین و معطر و خوش پخت را به قیمت بسیار کم و نازلی به خریداران مختلف ( جزئى و کلی و سر زمین و خارج از روستا ) می فروشند . برنجی که هزاران رجحان و برتری دارد به برنج های خارجی مثل هندی و تایلندی و ...

باری ، طبیعت بسیار زیبا و دل انگیز بود . هوا بسیار معتدل و جانفزا و مملو از عطر گیاهان دارویی و گلهای وحشی و کوهی که مشام جان را بسی نیک می نواختند . در جایی بلای کوه و در کنار جاده ، شبح چیزی توجهم را جلب کرد . دقیقا" در بالای تکه سنگ های بزرگی در رأس کوه چیزی شبیه لانه بچشم می خورد و داخل آن رنگ سفیدی که به چشم می زد . نزدیک تر که شدیم ، معلوم شد که چند لک لک در آنجا بخاطر محیط و فضای مناسب لانه سازی کرده و به زندگی ساده و آرام و بی غل و غش خود مشغول بودند . بی خیال و بی اعتنا به مسائل روز و گرانی و تورم ، مشغول زاد ولد و گذران عمر خود هستند ! مقداری به حال آن موجودات زیبا و دوست داشتنی غبطه خوردیم و راهمان را کشیدیم و رفتیم .

بعد از مدتی سیر و سلوک فیزیکی ! به روستای "پری" رسیدیم . روستایی که غالبا" با اسم روستای "خیرآباد" باهم در زبان مردم ذکر و یاد می شوند .


■ فرجام نخستین بخش .

■ تحریر شد بتاریخ هشتم امرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش . " زنجان " .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۶
مجید شجاعی

قبس من أسرار الحروف لدى محی الدین بن عربی

و هذا العلیم الشهیر بعلوم التصوف و الأسرار محیی الدین بن عربی أسهب فی الحدیث عن أسرار الحروف فی کتابه الفتوحات المکیة و ذلک فی المجلد الأول فی الصفحات من (ص ۵۱- ص ۹۱) ، و قد قسّم بحثه إلى فصلین : الأول فی معرفة الحروف و مراتبها و الحرکات و هی الحروف الصغار و ما لها من الأسماء الإلهیة، و قد لخصها شعرا بما یلی:

إن الحروف أئمة الألفاظ // شهدت بذلک ألسن الحفاظ

دارت بها الأفلاک فی ملکوته // بین النیام الخرس و الایقاظ

ألحظنهاالأسماء فی مکنونه // فبدت تعز لذلک الألحاظ

و تقول لو لا فیض وجودی ما بدت // عند الکلام حقائق الألفاظ

و قال : اعلم- أیدنا اللّه و إیاک- أنه لما کان الوجود مطلقا من غیر تقیید یتضمن المکلف و هو الحق تعالى و المکلفین و هم العالم و الحروف جامعة لما ذکرنا ، أردنا أن نبیّن مقام المکلف من هذه الحروف من المکلفین من وجه دقیق محقق لا یتبدل عند أهل الکشف إذا وقفوا علیه ... إلخ.

ثم فصل القول فی هذا الفصل و قد أعرضنا عنه لطوله و خروجه عن منهجیة کتابنا ، ثم ذکر مراتب الحروف ، و قال : اعلم وفقنا اللّه و إیاک أن الحروف أمة من الأمم مخاطبون و مکلفون ، و فیهم رسل من جنسهم و لهم أسماء من حیث هم و لا یعرف هذا إلا أهل الکشف من طریقنا ، و عالم الحروف أفصح العالم لسانا و أوضحه بیانا و هم على أقسام کأقسام العالم المعروف فی العرف... ثم فصل القول فی ماهیة کل حرف اعتبارا من الألف و لغایة الیاء.  

و فی الفصل الثانی فصل القول فی معرفة الحرکات التی تتمیز بها الکلمات و هی الحروف الصغار، و لخصها شعرا فقال :

حرکات الحروف ست و منها أظهر اللّه مثلها الکلمات

هی رفع و ثم نصب و خفض حرکات للأحرف المعربات

و هی فتح و ثم ضم و کسر حرکات للأحرف الثابتات

و أصول الکلام حذف فموت أو سکون یکون عن حرکات

هذه حالة العوالم فانظر لحیاة غریبة فی موات

و قال : اعلم أیدنا اللّه و إیاک بروح منه إنا کنا شرطنا أن نتکلم فی الحرکات فی فصل الحروف لم أطلق علیها الحروف الصغار؟ ثم أنه رأینا أنه لا فائدة فی امتزاج عالم الحرکات بعالم الحروف إلا بعد نظام الحروف و ضم بعضها إلى بعض ، فتکون کلمة عند ذلک فی الکلم و انتظامها ینظر إلى قوله تعالى فی خلقنا: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی و هو ورود الحرکات على هذه الحروف بعد تسویتها فتقوم نشأة أخرى تسمى کلمة کما یسمى الشخص الواحد منا إنسانا فهکذا انتشأ عالم الکلمات و ألفاظ من عالم الحروف ، فالحروف للکلمات موادکالماء و التراب و النار و الهواء لإقامة نشأة أجسامنا، ثم نفخ الروح فیه الأمریّ فکان إنسانا... إلخ.  

و هکذا راح یفصل القول فی هذا الفصل إلى أن جاء إلى آخره و قد أعرضنا عنه لطوله و عدم مطابقته منهج کتابنا هذا.

إن المنهج الذی سلکه محی الدین بن عربی فی أسرار الحروف یختلف عن المنهج الذی اتبعه الأنطاکی فبعض الأسرار عند ابن عربی هی غیرها عند الأنطاکی ، و لکن کل منهما یتفق مع الآخر على الروحانیة فی الحروف و أنها ذوات و خلق من خلق اللّه تعالى، و أن الإحاطة بأسرارها جمیعا مستحیلة ، و ما لدى العلماء منها إلا القلیل ، فسبحان الذی صور کل شی ء و أتقن صنعه.

هذا و لا نرید أن نلاحق علماء الحروف و ندون ما قالوه و ما ظهر و بان لهم من أسرارها ، لأن ذلک ضرب من المستحیل ، و خارج عن نطاق البحث و القدرة ، و ما وقفنا عنده کان للدلالة على احتضان الحروف لعلوم الأسرار التی یستحیل على البشریة معرفتها إلا بالقدر الذی شاء اللّه تعالى أن یهبه إلى أنبیائه و أوصیاء أنبیائه و رسله ، و الأئمة و العلماء المقربین منه ، و الحمد للّه رب العالمین.

و من هنا قد نجد عند علماء أسرار الحروف من العلم ما لا نجده عند غیرهم لأنها من العلوم الإلهیة الموهوبة ربانیا بالدرجة الأولى أو المعطاة بإجازة من علمائها إلى من یخلفهم فی حمل تلکم الأسرار بالدرجة الثانیة ، و اللّه أعلم.

★ انشاالله بشرط حیات اولا و توفیق ثانیا برای استفاده آحاد مخاطبان ، ترجمه مطلب مهم و جذاب فوق تقدیم عزیزان مخاطب این پایگاه خواهد شد. ★

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۱
مجید شجاعی


" قال عیسی ابن مریم اللهم ربنآ أنزل علینا مآئدة من السمآء تکون لنا عیدا لأولنا و ءاخرنا و ءایة منک و ارزقنا و انت خیر الرازقین " سوره مبارکه مائده آیه 114.

عنکبوتان مگس قدید کنند عارفان هر دمی دو عید کنند ( حضرت مولانا ).

■ سرآغاز فصل جوشش و رویش که طلیعه ی زندگی سرشار از زایش سبز را نوید می دهد و کوچه باغهای پرگل که میعادگاه عشاق خواهد بود ، بر شما مخاطبان این پایگاه میمون و خجسته باد. امید آن دارم که روز و روزگاری گل و بلبل در انتظارتان باشد. و به هرچه و هرکه مطلوبتان است زود دست یابید.

آن را که نظر در خاک است ، عیدش خاکی و آن کس که باز اشهب و براق همتش سر در افلاک دارد ، عیدش افلاکی خواهد بود. و آن فرخ رو که که سری در آسمان و پایی در زمین دارد ، هر دم دو عید را واجد خواهد بود و این همان سر بیت معروف جناب مولاناست که در صدر این نبشتار خوش درخشید.

باری از حضرت ربوبی تمنای عاشقانه داریم که مائده از آسمان بر ملت ایران فرو فرستد که سخت نیازمندش هستیم. و با فرو فرست برکات قدسیش ، هم برای اول و هم برای آخرمان عید را شاهد باشیم. خوش باشید و رستگار ، انشاءالله.

*** بمنه و کرمه عز اسمه ***

◆ مجید شجاعی ◆ زنجان ◆

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۸
مجید شجاعی

روزها از پی هم می آیند و می روند ... ای یار ، ای دلبر دل برده ز کف ... تو کجایی ؟ نامت هست و سراغت نه ... کی ترا گم کردم ؟ کجا ترا ز کف نهادم ؟ یادم نمی آید . نه از تو که از خودم نیز یادم نمی آید . و ای عجب کسی که تو را گم کند ، اول خوش را ز کف خواهد هلید . اما یادت آرامم می کند ، یاد نابت شراب جانفزای روح و روانم است . و من دیوانه ای که یادت همه دم در دل غمگین دارم . تا ببینم این یادها و نشانه ها به کجایم خواهند کشانید !!!

◆ مجید شجاعی +  نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23 .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۴
مجید شجاعی

ای امام نازنین ای مهدی صاحب زمان

در فرج تعجیل کن کامد به لب جان جهان

سوسن و سنبل دگر افسرده است و برگ ریز

شد کمانی از غمت بالای آن سرو روان

بلبلی کز فیض تو آموخت او روزی سخن

نک به کنجی بی بیان آهش رود تا آسمان !

مثل زر شد روی بستان و گلستان جهان

رنگ دستار تو گیرد گر بیایی بی گمان !

گر بیایی قامتت برپا کند یوم الجزاء

هم به قد قامت بماند چون مؤذن در اذان

دلبران بازارشان از دیدنت گردد کساد

چون ز تو آموخت باید دلبری ای جان جان

آنکه دم زد از مدینه ی فاضله اما نشد

گو بیا جنت نگر اندر زمین ، آخر زمان

حلقه زن بر گرد تو فرزانگان رخ در رخت

بنگر اینک دور عشق و عاشقی در انس و جان

ریزد از لبهای دردانه ی نبی در و گهر

میدرانند از لقائت جیب خود دردی کشان

نقطه ی پایان ندارد زانکه رسم عاشقی

می کنم خال لبت را اختتام داستان .


● سروده شد در ظهر روز جمعه ، در مدرسه دارالشفاء قم . در مورخه ی 14 مهرماه سال 1385 هجری شمسی ، مصادف با 12 رمضان المبارک سال 1427 هجری قمری .


• تقدیم به همه ی دوستان گلم : مجید شجاعی •

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۸
مجید شجاعی

من از دلهای پر از کینه که به اجبار لبخندی به گوشه ی لب نشانده اند ، بدم می آید .

من از کلمه ی دوستت دارم که بسیار تجاری و بازاری شده ، بدم می آید .

من از دوستی های داد و ستدی و پر از دوز و کلک و نیز از بادنجان دور قاب چینها بدم می آید .

من از اجتماعی که رو به هرزه گی و هرزه درایی و پلشتی دارد ، بیزارم .

من از فرهنگی که بازیچه سیاست مداران شده و سخت تهی اش می بینم ، نفرت دارم .

من از سیاستی که یک رنگ نیست و بوی مصلحت می دهد نه حقیقت ، ننگ دارم .

من از دوستی که رنگ و بوی خدایی داشت و ناگهان در کوچه ای متلک پرانیش را دیدم ، بدم آمد .

من از مؤنث نماهای زیر ابرو برداشته و از مذکر نماهای گیس بریده ، چندشم می شود .

من از هر چیزی که رنگ باد و بید ( اوپورتون ) داشته باشد ، حالم بهم می خورد .

من از قلم به مزدهای حراف قهوه خانه نشین گریزان از جبهه و جنگ ، عار دارم .

من از سینمایی که بیشتر به فکر گیشه است تا ریشه و ارزشها و حقایق و درد انسان ، بدم می آید .

من از موسیقی ای که خارج از دستگاه است و لا یتچسبک و ینگه دنیایی ، نفرت دارم .

من از کسانی که محبت گدایی می کنند و هم از آنهایی که آنرا می فروشند ، استفراغم می گیرد .

من از دست عرفان و عارف نمایان لافی ، نه نابی که مغازه دارند ، عصبی می شوم .

من از طلبه ای که طالب چیز دیگری غیر علم است و دانشجویی که جوینده ی چیز دیگری غیر دانش است ، بیزارم .

من از گلها و پرندگان مصنوعی و بهتر بگویم ، هر چیز غیر طبیعی گریزانم .

من نه شوپنهاورم و نه صادق هدایت و نه ... اما از خیلی چیزهای دنیای شما اعلام برائت می کنم .

آری من بدم می آید ...


" نبشته آمد در زمستان سال 1377 - قم "

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۲۹
مجید شجاعی

شیر حمام چکه می کند و قطرات آب سرود مرگ او را دم گرفته اند . درها را بسته ، شمع و عودی روشن کرده ، روی زمین نشسته و با دقت و تمرکز متوجه قطره ای است که کم کم د دهانه ی شیر جمع می شود و می افتد . درست مثل یک تولد ! مثل یک نوع آفرینش ! مثل شکل گرفتن خودش !

قطره ی آب ، اول کم و کوچک است ، اما نمی افتد . باید هم نیفتد ! تا وقتش نرسیده نباید سقوطی در کار باشد . سیب کال هیچوقت باعث رسیدن مغز نیوتن نمی شود ! فکر کرد خود او هم اول ذره ای کوچک و ریز بوده و بتدریج فربه و بزرگ شده است . فکر کرد حالا رسیده و وقت افتادنش نیز فرا رسیده ! اما سقوط یا رسیده شدن ؟! رسیدن ؟! کدام بهتر است ؟!

به علت اینکه سقوط و افتادن همیشه از بالا به پایین است ، آنرانپسندید و از فکرش بیرون راند . بهترین تعبیر برای حال و وضع خودش را کلمه ی 《 رسیدن 》 تشخیص داد . فکر کرد ، درست مثل سیبی است که رسیده شده و باید از درخت جدا شود . اما نیفتد ، بلکه برسد . به پایین و پست نیفتد ، به بالا و اوج بپرد .

با خودش واگویه کرد : 《 شاید در آینده ای نه چندان دور ، نیوتنی دوباره او را کشف کند ، اما نه کشف جاذبه ، که کشف رسیدنش را ! 》 .

قطرات آب درست و جمع گشته و ناگهان از دهانه ی شیر کنده می شدند و در یک چشم بهم زدن به زمین فرود می آمدند . او همچنان مشغول واگویه است . در تفکرات خود غوطه می خورد . در حالت تنگ و تاریک و سخت افکارش چینهای پیشانیش بیشتر و عمیقتر می شود . اما با رسیدن به حل مشکل یا جاهای خوب اندیش ، چهره اش باز می شود و بشاشتی پیدا می کند . احساس می کند مانند یک تکه کش در حال قبض و بسط است و باز و بسته می شود .

گاه قبضی مقدمه ی بروز بسطی است و برعکس گاهی هم این بسط است که بدنبال خود قبض را می آورد . هیچکدام او را نه رها می کنند و نه با او می مانند . ایندو با اینکه دشمن یکدیگرند ، قرین هم نیز هستند .

خاطرات تلخ او را در خود فشار می دهند . برایش مسئله و مشکل میشوند . حالش گرفته می شود . اما این حالت دائمى و پایا نیست . او با فکر سیال و شناوری که دارد ، زود حلش می کند . بسط که می آید ، شکفتگی و شادی در دلش می ریزد . لبریز از نشاط می شود . در پوست خودش جا نمی شود ! اما این نیز دمی بیش دوام نمی آورد .

باز این فکر هرجایی و هر زمانی ! امانش را می برد !! خالی از فکر هم که نمی تواند بود ...

اوائل وقتی که می خوابید ، هر چند کوتاه و کم ، اما از این بابت مشکلی نداشت . الان و اینک خوابی که ندارد هیچ ، همان چند لحظه هم که تلپ می افتد ، پر از کابوس و اوهام است .

صدای چک چک آب ، مرتب و منظم ساعت خودساخته ی او شده اند ! هر ثانیه ، یک قطره !... فکر کرد ، درست است که به قطره ها تمرکز کرده و در زمانی که خود ساخته ، غرق شده ، اما خارج از زمان و مکان می اندیشد ! او نیز مثل قطره ها بود ! احساس می کرد با آنها یکنوع پیوند و خویشی دارد . بلکه بهتر از آن یک الفت و یگانگی دیرینه ! آیا قطره ها پدر و مادری داشتند ؟! او که داشت ...

درست سی سال پیش در زمستانی پر برف و سرد ، یک دختر و پسر جوان باهم آشنا می شوند . تلاقی دو نگاه ، طپش ناگهانی دو قلب ، شرم و خجالت و سرخی ، قرارها و وعده ها ، نامزدی و انتظار ، پایان درس پسر ، جشن عروسی و وصل ، معلمی پدر ، تولد پسر !

پدرش معلم بود . اما از آن معلم هایی که نان را هیچوقت به نرخ روزش نخورده بود . او درس دادن را یک شغل نمی دانست ، اعتقاد به همسان سازی داشت ! می خواست بچه هایی از نوع و سایز خودش تربیت کند . نه اینکه خود را آخرین شماره و رده بداند . می خواست تا این حد تلاش خود را کرده باشد . بقیه اش را خدا و خودشان بهتر می دانند ...

پدرش درس می گفت و می گفت . به درس و مدرسه ی او هم می رسید . برایش کتابهایی می آورد که اوائل نمی فهمید و زیاد نمی خواند ، اما وقتی فهمید ، هم زیاد خواند و هم خودش دنبالشان رفت . با خواندن هر کتاب و حل و هضم آن ، از شادی پر در می آورد ، ولی همان برایش مشکل ساز می شد . الان فکر می کرد کاش زیاد نمی خواند . کاش امل و ری سواد باقی می ماند و نمی دانست در جهان و مافیها چه خبر است . فکر کرد چه خوب بود مثل چوپانی زندگی می کرد که همه ی فکر و ذکرش گله ی گوسفندان و پهنه ی دشت و نان و سفره اش بود ! نیمروز فارغ و آسوده گله را در سایه سار درختان می خواباند و نی می زد و آب سرد از چشمه می خورد و ماست و پنیری . به وقت خود ، ازدواج هم می کرد و بچه های قد و نیمقد و همسری مهربان ...

دیگر از خدا چه می خواست ؟ زندگی از این شیرینتر ؟ غنیمتی می شد اگر آنگونه می شد !

خودش را غرق بافته و یافته کرده بود . و این یافته ها و بافته ها روحش را شخم زده و تخم بیهودگی و هیچ انگاری در آن کاشته بودند !!! شخم و تخم ! هه ، چه جناسی !!!

باز برای چند لحظه چهره اش باز شده بود ، نگاهی به شمع انداخت که در میانه ی عمرش در حال سوز و گداز بود و می گریست . تا پایان گریه ی شمع که آغاز مرگ و رسیدنش ! بود ، دقایقی هست ...

تیغ ریش تراشی کنار دستش بود . برداشت و آن را از کاغذش در آورد و کنار شمع قرار داد . سیر افکار او را دوباره به خاطرات تولد کشاند . وقتی به دنیا آمد ، یکی یکدانه ی پدر و مادر بود . عزیز دردانه ای بود که همه او را می بوسیدند و بالای چشمشان می گذاشتند . تک و تنها بود و همینطور هم باقی ماند . پدر و مادرش هرچه به این در و آن در زده بودند که برایش برادر یا خواهری پیدا کنند ، موفق نشده بودند . به همین خاطر او را عصاره ی وجود خویش می دانستند و هرچه می خواست ، هماندم آماده بود .

خدای کوچک خانواده بود و در حد پرستش دوستش داشتند . اسمش را در بهترین مدرسه ی شهر نوشته بودند . پدرش با اینکه در مدرسه ی نزدیک خانه شان درس می داد ، او را نیز می برد و می آورد . به همکاران خود هم سپرده بود که مواظب درس و تربیت عزیز دردانه باشند .

سالها و سالها گذشت و او خواند و خواند . دیپلمش را تازه گرفته بود که دو چشم سیاه نیز او را گرفتند و اسیر کردند ! او مدرک دوازده سال سعی و تلاش را گرفته بود و دو چشم سیاه هم در یک لحظه او را ! چه راحت و آسان اسیر شده بود !

در یک عصر پاییزی که کتاب بدست در پارک قدم می زد ، ناگهان دختر جوانی جلویش را گرفته بود . او رویش را بسته بود و تنها دو چشم سیاه و ابروهای شمشیری و کمانیش دیده می شدند . هفده ساله بنظر می رسید . دختر گریان و نالان از او تقاضای کمک کرده بود . می گفت که پدرش خیلی بیمار است و احتیاج به مقداری پول دارد . ناله می کرد و می گفت : 《 پدرم دارد از دست می رود 》 . دختر چشم در چشم او آنقدر گریه کرده بود که دلش به رحم آمده و او را به خانه آورده بود . پدر و مادرش با تحسین بسیار او را بوسیده و مقدار زیادی پول به دختر داده بودند ...

دختر که رفته بود ، ناله و زاری مادر گوش فلک را کر کرده بود . چرا که دختر کولی طلا و جواهرات مادر را دزدیده و رفته بود . هر سه شتابان و هراسان کوچه ها و خیابانها را گشتند ، اما اثری از آثار کولی نیافتند . قطره ای در کویر و سوزنی در انبار کاه !

پدر و مادر در جستجوی طلا و جواهرات خود بودند و او در جستجوی دو الماس سیاه ! پیدا نشد که نشد . و او در حسرت نگاهی دوباره پوسید و پوکید . دیگر مثل آن چشمها را نه دید و نه شنید ! مریض شد و افتاد . کمی بهتر شد و به گشت و گذارهای شبانه و شعر و ترانه روی آورد . پدر و مادر نگران ، چاره را در ازدواج او یافتند . او را با چند دختر روبرو و آشنا کردند ، اما او مدام قصه ی آن دو چشمی که همه چیز او را دزدیده بودند ، را می گفت !

چند سال گذشته بود . بیماری روحیش ، پدر و مادر را نیز افسرده و دلمرده کرد . تا اینکه آن دو بیچاره ، آن پدر و مادر مهربان و آرزو بدل ، در یک تصادف رانندگی پرکشیدند و او را جا گذاشتند . تنها و تنهاتر شده بود . به توصیه چند تن از دوستان به عرفان و سلوک روی آورد . سه تاری خرید و زخمه بر آن زد . به نماز ایستاد و روزه گرفت . کم حرف زد و بیشتر اندوخت . تک و تنها در آن خانه به راز و نیاز نشست . اما کو علاج ؟! این ها همه مسکنی بود که تنها اندکی از درد بزرگ او را آرام می کرد . او دنبال چاره و درمان کلی بود . یک ابر دارو ، ابر درمان ، که کاملا دردش را درمان کند . دوا کند . شفایش دهد و راحتش کند .مدتی هم دنبال عرفان غرب رفت . اما چیزی که بدست نیاورد هیچ ، حالات اولیه را نیز از دست داد . حالا شبهایش پر از کابوس بود . پر از اشباح و اوهام .

در مدت اشتغال به نماز و روزه و ذکر و سجاده ، گاهی شبها خواب آن چشمها را می دید . و این برایش لذت بخش و امیدآفرین بود . اما حالا مارهایی را میدید که می گفتند کجایت را نیش بزنیم ؟!

شیر حمام چکه می کند و قطرات آب سرود مرگ او را دم گرفته اند . ته مانده ی شعله ی شمع ، در دریای اشکش غرق شده و ناگهان همه جا تاریک می شود . در فضایی رعب آور که بوی نا و مرگ می دهد ، دستش در جستجوی تیغ است . کنار شمع پیدایش می کند ، اما به کاشی کف حمام چسبیده است . نمی تواند جدایش بکند . کلنجار می رود . تیغ انگشتش را می برد . ولی بالاخره موفق می شود . برش می دارد و به رگهای دست چپش نزدیک می کند . چشمهایش را می بندد و تیغ را عمود بر روی رگهای دست می گذارد . حالا باید در یک آن با تصمیمی شجاعانه و مردانه رگها را ببرد . لبهایش به آرامی می جنبد . می خواهد بسوی پدر و مادرش برود . می خواهد آنجا در کنارشان باشد . بدردشان بخورد ...

قطره اشکی گرم به گونه اش می غلتد . مغز فرمانش را می دهد . عضلات دست راست به حرکت در می آیند و انگشتان تیغ را می فشارند که فشار دهند و ...

صدای زنگ ممتد و کشدار در به گوش می رسد . تکان می خورد . با تعجب گرهی بر ابرو می اندازد و لب پایینش را گاز می گیرد . او منتظر کسی نبود ! اصلا این وقت شب که نزدیکی های صبح است ، چه کسی ممکن است پشت در باشد ؟! فکر کرد کار خودش را بکند . اما حس کنجکاوی و دانستن اینکه چه کسی اینوقت شب ، اینطور با عجله و شتاب زنگ می زند ، او را متوقف کرد . به خودش خندید ! با خود قرار گذاشت که بعد از اینکه مزاحم را رد کرد ، بیاید و کار را تمام بکند . آهی کشید و تیغ را کناری گذاشت . از حمام بیرون آمد . صدای زنگ همچنان در خانه می پیچید . به قدمهایش سرعت داد و آیفون را برداشت . صدای دختری بود . آشنا و نا آشنا ! تعجب کرد و انگشت بدهان گوشی را گذاشت و دکمه را فشار داد . چند دقیقه گذشت و کسی وارد خانه نشد !

با تعجبی که دائم در حال فزونی بود ، بسوی در رفت . کلید چراغ را زد و در را باز کرد .

جلوی در ، دختر کولی با چند بسته اسکناس در دست ، چشم در چشمهایش داشت ...


● والسلام - ساعت 4:30 صبح مورخه ی 1381/2/14 - زنجان - محله ی حق وردی .

• مجید شجاعی .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۲۳
مجید شجاعی

مثل مجنون ترک قیل و قال کن

بهر لیلایت الف را دال کن

هم رها کن هرچه داری غیر او

زان سپس با یاد رویش حال کن .


★ محید شجاعی ★

♥ سروده شده در زادروز فرخنده امام رضا علیه السلام در زنجان ( مورخه : 1395/5/24 ) . ♥

" ساعت دو و ربع بعد از نیمه شب . "

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۳
مجید شجاعی

... ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﻢ ﺗﻮﺩﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺴﺎﻁ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻧﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﯼ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﻭ ﺑﺮﻭﺑﺪ ﻭ ﻓﻨﺎ ﮐﻨﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻧﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ...

ﺷﺎﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﮐﺎﺭﺍﻥ ﺭﮊﯾﻢ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺪﺕ ﻋﻤﻞ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﺨﺮﺝ ﺩﻫﻨﺪ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ، ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﻣﺜﺎﻝ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﺮﯼ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻪ ﺁﺟﻮﺩﺍﻥ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ .

ﻧﺎﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﮐﺤﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺻﺎﻟﺘﺎ " ﺣﺴﺐ ﻭ ﻧﺴﺐ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺣﺎﺝ ﺁﺭﺵ ﮐﻪ ﺯﺍﺩﮔﺎﻩ ﺁﺑﺎﺀ ﻭ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻣﯽ ﺷﺪ .

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ...

ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺎﻥ ﻣﺆﺛﺮ ﺩﺭ ﻗﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮐﻨﺪ .

ﺍﻭ ﻗﺒﻼ " ﺑﺎ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻮ ﺷﻬﺮ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺫﯼ ﻧﻔﻮﺫ ﻭ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺧﺖ . ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﺮ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺗﯽ ﺑﻌﻤﻞ ﺁﻭﺭﺩ .

ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺭﮐﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﮐﺮﺩﮔﺎﻥ ﻗﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺷﺨﺼﺎ " ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮐﻨﺪ . ﻫﺪﻑ ، ﺍﺑﻼﻍ ﻣﺂﻣﻮﺭﯾﺖ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺣﺠﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺯﻫﺮ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺍﺭﻋﺎﺏ ﺭﻫﺒﺮﺍﻥ ﻣﺒﺎﺭﺯﯾﻦ ﻭ ﺍﻧﻘﻼﺑﯿﻮﻥ ﺑﻮﺩ .

ﻣﮑﺎﻥ ﺟﻠﺴﻪ ﺑﯿﺖ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻧﺠﻔﯽ ﻣﯿﺮﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻫﯿﺮ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮔﺮﺩﯾﺪ .

ﻃﺒﻖ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﻭ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻫﺎ ، ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺁﯾﺎﺕ ﻋﻈﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﺪ ﺷﺠﺎﻋﯽ ‏( ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ‏) ، ﺣﺎﺝ ﺷﯿﺦ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺻﺎﺋﻨﻰ ‏( ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ ‏) ، ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﻤﯿﺪ ﻗﺎﺋﻤﻰ ‏( ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ‏) ، ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺳﻠﯿﻤﯽ ‏( ﺣﻔﻈﻪ ﺍﻟﻠﻪ ‏) ، ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻧﺠﻔﯽ ﻣﯿﺮﺯﺍﯾﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺧﻮﺩ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻧﺠﻔﯽ ﻣﯿﺮﺯﺍﯾﯽ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻭ ﺟﻠﺴﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ .

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻭ ﺗﻌﺎﺭﻓﺎﺕ ﻣﻌﻤﻮﻟﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺭﺳﻤﯿﺖ ﯾﺎﻓﺖ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺣﻀﺎﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﮐﺤﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :  《ﺧﺐ ، ﺟﻨﺎﺏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﮔﻮﺷﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺳﺖ . ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﯾﺪ ؟ 》.

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭ ﮔﻔﺖ 《 : ﻣﻦ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﮐﺤﺎﻟﯽ ﺁﺟﻮﺩﺍﻥ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺍﻋﻠﯽ ﺣﻀﺮﺕ ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻩ ﻫﺴﺘﻢ . ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺮ ﺟﻨﮓ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻨﻢ . ﻧﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺧﺼﻮﻣﺖ ﻭ ﭘﺪﺭ ﮐﺸﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻋﻘﺪ ﺍﺧﻮﺕ بسته اﻡ . ﻣﻦ ﻣﺄﻣﻮﺭﻡ ﻭ ﻣﻌﺬﻭﺭ . ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﺗﺎﺑﻊ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﻫﺴﺘﻢ . ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺁﻗﺎﯾﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﯿﺪ ، ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﻨﺒﺮ ﻧﺮﻭﯾﺪ . ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ ، ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﻠﯿﻪ ﺭﮊﯾﻢ ﻧﺸﻮﺭﺍﻧﯿﺪ . ﻣﻠﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺣﺮﻑ ﺷﻨﻮﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ . 》 .

ﺳﮑﻮﺕ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﺟﻠﺴﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺳﺮ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ .

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : 《 ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻦ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻻﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﻔﺘﻢ . ﺩﺳﺘﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻮ ﺑﻤﻮ ﻭ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯾﺎﻥ ﺍﺑﻼﻍ ﮐﺮﺩﻡ . ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻭ ﯾﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻧﮑﺮﺩﻡ .》.

ﺑﻌﺪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﻭ ﺷﻖ ﻭ ﺭﻕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ  : 《 ﺍﯾﻨﺎ ﻣﻄﺎﻟﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺸﻪ ، ﺍﮔﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻢ ﺑﺮ ﭘﺪﺭﻡ ﻟﻌﻨﺖ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺑﺮ ﭘﺪﺭﺗﺎﻥ ﻟﻌﻨﺖ .》!!!

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﺮﮐﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﻟﻄﻒ ﮐﻼﻡ ﻭ ﺟﻨﺒﻪ ﯼ ﻃﻨﺰ ﺁﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﺮﮐﯽ ﻣﺸﻬﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ .

《 ﯾﺎﻻﻥ ﺩﯾﺴﻢ ، ﺩﺩﻩ ﻣﻪ ﻟﻌﻨﺖ ، ﺍﯾﻨﺎﻧﻤﺎﺳﺎﺯ ﺩﺩﻩ ﺯﻩ ﻟﻌﻨﺖ 》 .

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﻗﺮ ﺷﻬﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﯿﺮﺕ ﺑﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ . ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻫﺮ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ، ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻋﺎﻣﯿﺎﻧﻪ . ﻧﺎﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﻫﻢ ﻫﻤﺸﻬﺮﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩ . ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺟﻮ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ، ﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ " ﻣﻦ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ . ﻭ ...

ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺣﻀﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﻮﮎ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺁﻗﺎﯼ ﻧﺠﻔﯽ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ :《 ﻋﺠﺐ ﺷﺒﻰ ﺷﺪ ﺍﻣﺸﺐ .》!

ﻫﻤﻪ ﺷﻠﯿﮏ ﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻋﻮﺍﻣﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺍﻃﻼﻋﯽ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺯ ﻣﻘﺘﻀﯿﺎﺕ ﺟﻠﺴﺎﺗﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺒﯿﻞ ، ﻣﺎﯾﻪ ﯼ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺟﻤﻊ ﮔﺮﺩﯾﺪ .

ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﯽ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ، ﺣﺮﻑ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ . ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﺮﮐﯽ ﺍﺩﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺻﺪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ، ﻟﻄﻒ ﻭ ﺻﻔﺎ ﻭ ﻣﺰﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...

● ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﻓﻮﻕ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﻟﺴﺎﻥ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﺻﺎﺋﻨﻰ ﺍﺳﺘﻤﺎﻉ ﮐﺮﺩﻡ . ﺣﺘﯽ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﻭﻝ ﺑﺤﺚ ﺑﻪ ﺣﻘﯿﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻋﻤﻮﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺟﺰﻭ ﻣﺪﻋﻮﯾﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ .

ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺩﺭﺱ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺯﻧﺠﺎﻥ ، ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ، ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﯾﻌﻨﯽ ﺟﻠﺪ ﺩﻭﻡ ﮐﻔﺎﯾﺔ ﺍﻻﺻﻮﻝ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﺰ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻬﺎﯾﺔ ﺍﻟﺤﻜﻤﻪ ﻯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻋﻼﻣﻪ ﻃﺒﺎﻃﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﺣﻘﺎ " ﺩﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﯽ ﺑﺪﯾﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺗﻠﻤﺬ ﮐﺮﺩﻡ .

● ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ ، ﺳﺮﻫﻨﮓ ﮐﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﺑﺎﺀ ﻭ ﺍﺟﺪﺍﺩﯼ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺣﺎﺝ ﺁﺭﺵ ، ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﺤﺎﻟﯽ ، ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻟﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ .

● ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺒﺮﻭﺭ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﺤﻤﺪ ﺷﺠﺎﻋﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﯼ ﺧﺎﺻﻪ ﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﺣﻖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻋﻤﻮﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻭ ﻭﻟﯽ ﻧﻌﻤﺖ ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﺑﺸﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ . ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﻬﻤﻦ ﻣﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﯾﻌﻨﯽ 1394 ﺧﻮﺩ ﺧﺮﻗﻪ ﺗﻬﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻍ ﻓﺮﺍﻕ ﻣﺒﺘﻼ . ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﺗﺒﺎﺭﮎ ﻭ ﺗﻌﺎﻟﯽ ﻋﻠﯿﻪ ، ﺭﺣﻤﺔ ﻭﺍﺳﻌﺔ .

◆ ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮑﻢ ﻭ ﻋﻠﯽ ﻋﺒﺎﺩ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﺼﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺑﺮﻛﺎﺗﻪ ◆

★ ﻣﺠﯿﺪ ﺷﺠﺎﻋﯽ - ﺯﻧﺠﺎﻥ 31 - ﺍﻣﺮﺩﺍﺩﻣﺎﻩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ - ﺳﻨﻪ ﯼ 1395 .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۷
مجید شجاعی